خدا عاشق است نويسندگان نگاهم پر است از رویاهای شیرینی که در جانم سوخته است ولی هنوز نفس میکشم! برای خدایی که مرا آفرید تا از درد به معرفت برسم و از معرفت به او... خیلی وقت فکر میکنم شاید نمیدانم باید پی چه بگردم! شاید پی آواز حقیقت کز دور مرا می خواند :) احساس غریبی دارم مثل یک غریق تنها وسط اقیانوس بیکران، منتظر مرگ ولی امیدوار به لطف خدا گاهی میگویی دیگر بس است بگذار آب وجودت را بگیرد مگر از زندگی دگر چه میخواهی؟ اما حیف که نفس زدن شیرین است! همیشه احساس میکنم در نوشتن ناتوانم بر عکس سخن گفتن! افسوس که هیچ چیز بی عیب نیست راستی چرا افسوس؟ اگر عیب نبود باید به دنبال چه میرفتیم؟ امروز میرویم تا رشد کنیم! بس است دیگر حرفی نمانده فقط خواستم بگویم: زندگی وزن نگاهیست که در خاطر ما میماند... نظرات شما عزیزان:
زندگی وزن نگاهیست که در خاطر ما میماند...
![]() ![]()
زندگی باهمه ی تلخی وشیرینی خودمیگذرد
وفقط خاطره است که چه شیرین وچه تلخ دست ناخورده به جا میماند پيوندها |
|||
![]() |